تبليغاتX
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

روی قلبت بنویس که به جز من دیگه نیست

كسي رو دوست داشته باشي ؛ نمي توني تو چشماش زول بزني ؛ نمي توني دوري شو تحمل كني ؛ نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري ؛ نمي توني بهش بگي چقدر به اون نياز داري ؛ واسه همينه كه عاشقا ديوونه آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است ؛ كسي كه بكوشد صاحب گلي شود؛ زيبايي پژمردن اش را هم خواهد ديد؛ اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند؛ چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق مي ميرد

خیلی وقته آپ نکردم ....همه چیز یادم رفته ...نمی دونم باید از چی بگم!خیلی اتفاقا هست که دیگه واسشون متنی رو ندارم...نمی دونم گیجم حسابی...لعنت به این زندگی که تو خوشی هم غم میاد سراغمون...

+ نوشته شده دریکشنبه 19 آبان1387ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط سیمین |


اي ستاره ها كه بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

 اي ستاره ها كه از فراي ابرها برجهان مانظاره گرنشسته ايد

 آري اين منم كه در دل سكوت شب نامه اي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد 

 دامن از غمش پراز ستاره ميكنم

 با دمي كه بويي از وفا نبرده است

جور بيكرانه و بهانه خوشتر است

 در كنار اين مصاحبان خود پرست نازوعشوه اي زيركانه خوشتر است

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من  ديگر آن نشاط و نغمه وترانه مرد...

 اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او   آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد!؟

 جام باده سرنگون و بسترم تهي سر نهاده ام به سوي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور    جستجو كنم نشاني از وفاي او

 اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد   از دوروئي وجفاي ساكنان خاك

كانچنين به قلب آسمان نهان شديد 

اي ستاره ها ،ستاره هاي خوب وپاك

 من كه پشت پازدم به هرچه هست ونيست   تا كه كام اوزعشق خودوفاكنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا   زين سپس به عاشقان با وفا كنم

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك   سر به دامن سياه شب نهاده ايد

 اي ستاره ها كران جهان جاودان روزني به سوي اين جهان گشوده ايد

رفته است ومهرش از دلم نميرود

 اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست

 اي ستاره ها ،ستاره ها،ستاره ها

 پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 "فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده درپنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط سیمین |


تا که بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم

شاید که نباشیم بدانند که بودیم !!!!!!

+ نوشته شده دردوشنبه 10 دی1386ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط سیمین |


بی وفایی کن وفایت می کنند

با وفا باشی جفایت می کنند

مهربانی گرچه آیین خوش است

مهربان باشی رهایت می کنند.

+ نوشته شده درسه شنبه 20 آذر1386ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط سیمین |


وفاداری بیاموزیم ز نیلوفر

 

به هر شاخه ای که می پیچد در آغوشش می میرد 

+ نوشته شده دریکشنبه 6 آبان1386ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط سیمین |


خاك جان يافته است

 

تو چرا سنگ شدي!

 

تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؛

 

باز كن پنجره ها را....

 

 و بهاران را باور كن

 

حاليا معجزه باران را باور كن

 

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

 

و محبت را در روح نسيم

 

كه در اين كوچه تنگ

 

با همين دست تهي

 

روز ميلاد اقاقي ها را

 

جشن ميگيرد

+ نوشته شده درچهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط سیمین |


عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله نيست ..

 

واقعيت عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ،

 

واين هردو در اراده ي انساني است

 

كه مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي باز گرداند.

 

دختران وپسران زيادي هستندكه تمام هدفشان از طرح مسئله عشق،

 

رسيدن است.

 

عجب جنجالي به پا مي كنند !

 

عجب در گير مي شوند !

 

اعتصاب غدا ،تهديد ،گريه ،سكوت،فرياد....وسرانجام ، رسيدن.

 

اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود.وقتي هدف اينقدر نزديك باشد

 

 (گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد)بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد ديگر

 

 نمي دانند چه بايد بكنند.

 

اين را بايد مي دانستند كه رسيدن

 

پله اول مناره اي است كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند.

 

برنامه يي براي بعد از وصل.

 

برنامه اي براي تداوم بخشيدن به وصل.

 

از وصل ممكن و آسان تن ،

 

به وصل دشوار و خطير روح.

 

احتياط بايد كرد ،

 

همه چيز كهنه مي شود واگر كمي كوتاهي كنيم ،

 

بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند.

+ نوشته شده درجمعه 5 مرداد1386ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط سیمین |


اگر چه بال گشوده ، فراز افلاكم

 

هنوزعاشقم و دل سپرده خاكم

 

 

كه مرگ هم نتوانست داغ عشقت را

 

زياد من ببرد آنچنان كه ترياكم

 

 

جنازم به بهشت است و جان من در خاك

 

تودر زميني وپيش تو مانده ، ادراكم

 

 

دلم گرفت ، زحور شراب وبي سر درد

 

كجايي ؟ عشق زميني ام ، خوشه تاكم !

 

 

بگو چه بر سرم آورده اي و يار كه اي !؟

 

شراب نوش لبت كيست ؟ عشق نا پاكم

 

 

به دست كيست در اين پنجشنبه غمگين

 

گلايلي كه نياورده اي بر سر خاكم ..........

+ نوشته شده دردوشنبه 14 خرداد1386ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط سیمین |


آنان كه گذشته خود را به ياد نمي آورند...

 

 

      *** محكوم به تكرار آنند***

+ نوشته شده درشنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط سیمین |


آخرين شب گرم رفتن ديدمش

 

لحظه هاي واپسين ديدار بود

 

او به رفتن بودو من در اضطراب

 

ديده ام گريان دلم بيمار بود

 

 

گفتمش:از گريه لبريزم ، مرو !

 

گفت : جانا ناگزيرم ناگزير

 

گفتم : اورا لحظه اي ديگر بمان !

 

گفت: مي خواهم ، ولي دير است دير!

 

 

در نگاهش خيره ماندم ، بي اميد

 

سر نهادم غم زده بر دوش او

 

بوسه هاي گريه آلودم نشست

 

بر رخ وبرلاله هاي گوش او.

 

 

ناگهان آهي كشيد وگفت :واي!

 

زندگي زيباست گاهي ،گاه زشت

 

گريه رابس كن مرا آتش مزن

 

نا گزيرم از قبول سرنوشت.

 

 

شعله زد در من چو ديدم موج اشك

 

برق زد در مستي چشمان او

 

اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت

 

قطره قطره از سر مژگان او

 

 

از سخن مانديم وبارمز نگاه

 

گفت: مي دانم جدايي زود بود

 

با نگاه آخرينش بين ما

 

هاي هاي گريه ي بدرود بود!

 

                                        "مهدي سهيلي "

+ نوشته شده درچهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط سیمین |


 

+ نوشته شده درشنبه 21 بهمن1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط سیمین |


"خاطره عشق "

 رفتي ودر دل من ماند به جاي..دهكده عاشقان

 عشقي آلوده به نوميدي ودرد..

 نگهي گمشده در پرده اشك..

 حسرتي يخ زده در خنده سرد..

 آه..... اگر باز به سويم آيي..

 ديگر از كف ندهم آسانت..

 ترسم اين شعله سوزنده ،عشق

آخر آتش فكند بر جانم .

+ نوشته شده درپنجشنبه 23 آذر1385ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط سیمین |


رفت چشمم را برايش خانه كردم ، برنگشت

 

بس دعاها از دل ديوانه كردم ، برنگشت

 

اين من مسجد نشين عاشق سجاده را

 

مدتي هم ساكن ميخانه كردم ، برنگشت

 

تا در آن غربت نسوزد از غم مي بي همه

 

تارو پودم را بر او پروانه كردم ، برنگشت

 

زلفهايم را كه روزي مي ربود از او قرار

 

تا سحرگاهان برايش شانه كردم ، برنگشت

 

تا بداند در ره او با كسانم كار نيست

 

خويش را با ديگران بيگانه كردم ، برنگشت

 

شب شنيدم زاهدي مي گفت او افسانه بود

 

در وفايش خويش را افسانه كردم ، برنگشت

 

+ نوشته شده درسه شنبه 16 آبان1385ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط سیمین |


نمی دونم چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده درشنبه 3 تیر1385ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط سیمین |


عزيز سالها دورم.................!

 

چو گل هر صبح به روي كه مي خندي!؟

 

سيه مژگان ناز آلود را ، هر شب در آغوش كه مي بندي!؟

 

عزيز سالها دورم.....................!

 

من امشب جان بركف با خيالت پا به پاي شب ميگريم

 

تو بازو را به بازوي كه دادي!؟

 

گرم در چشم كه مي خندي !؟

 

من عاشق، كبوتر وار با هر بال دنبال تو مي گيرم

 

تو زيبا بال وپر ، بي من ، به بالين كدامين آرزومندي!؟

 

عروس حجله بخت كه اي !؟

 

اي دلبر ديرين و شيرينم ......

 

بگو يار كه اي !؟

 

ماه كه اي!؟

 

پرتو به ايوان كه افكندي!؟

 

عزيز سالها دورم ....................!

 

 

اما........!!!!!!؟؟؟؟؟

 

برو اي قصه از ياد رفته 

      

برو اي غصه از ياد رفته

 

برو اي بوسه سرد جدايي

 

برو اي معني نا آشنايي

 

 

تو رودي بودي وبر آب رفتي تو

 

تو نقشي بودي وبر باد رفتي تو

 

 

تورا درچشمها جادو نمانده

 

شميم عشق در گيسو نمانده

 

 

برو دفتر به مرگ عشق بستم

 

تورا همچو عروسكها شكستم

 

برو زين راه برگشتن محال است

 

كه تو در پشت سر پل را شكستي !

 

عزيز سالها دورم ...................!

 

عزيز سالها دورم ...................!

 

عزيز سالها دورم ...................!

 

+ نوشته شده دردوشنبه 1 خرداد1385ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط سیمین |


سلام اي شاهزادهء عشق بي فرجام من

اي نامت جاري بر هر دم بر زبان من

 نيستي و نيستم دمي ز غمي جدا

 كيستي وچيستي كه مي خواهم جان را به جانت كنم فدا

 اي سهل ترين و زيباترين بهانه براي اشك هاي من

 اي يادت شروع وانتهاي تمام شعرهاي من

اي آنكه با نگاه چشمانت پرپر شدم

 ز دين وآيين و هر چه داشتم به در شدم

 باران غم بر ديدهء اشكبار من سيلاب شد

 مهربانم دلم در هواي ديدار تو بي تاب شد

 به ياد تو گفتم در سحر استخاره كنم

 چه بگويم در غم عشقت چه چاره كنم

اشك من سيلاب روان شد ز بي مهري يار

 آنقدر كه گويم دگر ندارم يار يار ...

 به ياد چشمت خود را زياد برده ام

 ديگر نيسم زنده ، گويي مرده ام

+ نوشته شده دریکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط سیمین |